تبليغاتX
آنچه می گذرد ...
در حال نوسازی!|سه شنبه سوم شهریور 1388-10:21
اینجا داره نوسازی میشه... قبلا از یکه نخوردن یا یکه خوردن و به روی خود نیاوردن شما سپاسگزاری میشود.

نوشته شده توسط |
ما و اینها|سه شنبه دوم تیر 1388-13:25
روز جهانی پناهنده و برنامه های مربوط به اون در این هفته مصادف شده با اتفاقات مربوط به انتخابات ریاست جمهوری در ایران. هفته گذشته صحبت های من و همکارم یا درباره پناهنده بود (بطور خاص کشور افغانستان و یا عراق) و یا وضعیت ایران. و نکته کلیدی همه حرفها بحث مذهب و اسلام بود.

خیلی حرف زدیم. من هم نطر خودم رو گفتم. گفتم که هنوز خیلی از آدمهای عادی تو ایران و افغانستان و عراق ( و البته خیلی کشور های مسلمان دیگه) عقاید مذهبی دارن . و اینکه مهم نیست دولت مذهبی باشه یا نه ، خیلی کارها و رفتار ها و قوانین کشورهای غربی (سکولار) برای مردم این کشور ها پذیرفته شده نیست...

مهم نیست چی گفتم. مهم اینه که آخر حرفام احساس کردم شاید به نظر این همکار بزرگ شده تو یک کشور سکولار ، عقاید من تندرو به نظر بیاد و نتونسته باشم منظورم رو درست منتقل کرده باشم. برای همین فوری گفتم : ببین ، فکر نکن من یه فاندامنتالیست (=تندرو، دارای این عقیده که اصول مذهبی باید پیاده بشه) هستم (برای اینکه واقعا نیستم). جوابش جالب بود. گفت: ببین ، اولا من فکر نکردم تو فاندامنتالیست هستی. بعدش هم ، گیرم هم که باشی. اینجا یک کشور آزاده و تو هر عقیده ای که دلت بخواد می تونی داشته باشی.

اینو داشته باشین. حالا ببینین که امکان نداره برای یک وبلاگ نویس نظر مخالفی نوشته بشه و بعد متهم نشه به جاسوس بودن یا بی قید بودن یا بی بند و بار بودن و یا "تو و امثال تو" و این جور چیزها. جالبه که چه طوری آدمها می تونن از پشت چهار خط کامنت به " تو و امثال تو" پی ببرن...

این فرق اساسی ما و اینهاست. همین.

نوشته شده توسط |
هه هه ههه ... ها ها ها ...|جمعه پانزدهم خرداد 1388-22:3
چقدر می خندم این روزها. مناظره یه طرف متن های وبلاگ ها و جوک های مردم یه طرف.

عجب ملت باحالی، همه جوک... چقدر متن های جالب و خنده دار نوشته شده. همه ماشاالله طنازن.

صرفنظر از بعضی توهین ها ، کل اون چیزی که داره اتفاق میفته یک قدم به جلو هست. تطهیر آدم ها و بت ساختن ها از بین میره. ایراد های همه رو میشه و دیگه کسی نیست که معصوم باشه و همه چیز دون و بدون هیچ سابقه اشتباه و خطا.

همه کاندیدا ها مثل همند. هر کدوم نقاط ضعف و قدرت خودشون رو دارن. در یک دید وسیع تر هر اتفاقی بیفته، هر کی انتخاب بشه خیلی برام مهم نیست. شخصا میدونم فقط یک چیز رو نمی خوام. اتفاقی که سر همسایه های شرقی و غربی ما افتاده نباید سر ما بیاد. اگه قراره تغییر باشه بهتر ه همراه با تغییر فرهنگی مردم باشه؛ به مرور باشه، و از همه مهمتر بدونیم قراره از چی به چی تغییر کنیم (نه اینکه بدونیم فقط چی رو نمی خوایم) هر قانونی از بی قانونی و هرج و مرج بهتره. اون هم ایران امروز که با توجه به همه شرایطی که داره و همه اتفاقاتی که تو این 30 - 40 سال اخیر داشته الان شرایط پایداری داره در مقایسه با افغانستان و عراق.

طنازیتون برقرار ملت همیشه در صحنه !


نوشته شده توسط |
قاطی|جمعه هشتم خرداد 1388-20:42
قاطی کرده، قاطی شده، زده شده به صحرای کربلا! دوباره رفته رو خط خود تخریبی!

راجر* پیام مفهومه؟ اوور اند اوت**

* roger

** over and out

نوشته شده توسط |
توصیه دست دوم|جمعه بیست و هشتم فروردین 1388-11:20
یک توصیه از احمد حلت به روایت دختر ترشیده:

"یک روزی ... یک جایی ... یک جوری ... یک کسی ... یک چیزی ...

صبر داشته باش ..."


و همچنان زندگی ادامه دارد با همین سه نقطه ها ... ... ... ... ... ... ... . . . . . . .  . .  . . .  .  .  .    ..


پ.ن. اما این یکی دختر ترشیده (اینجا) ترشیده ایست اساسی! سیر ترشی هفت ساله! قالی کرمان! شراب ناب! بابا دمت گرم سوزان عزیز که آبروی کلهم ترشیده ها رو خریدی... GO ON GIRL

نوشته شده توسط |
خواب|دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388-3:23
خواب دیدم از تو کیفم همه پولهام و از همه مهمتر همه مدارکم رو دزدیدن. این چیزی نیست که فقط بتونه تو خواب اتفاق بیفته، برای همین تو خواب و بیداری حسابی ترسیده بودم و ناامید! چقدر حرص خوردم. هنوز قلبم از یادآوریش می گیره...

خدا نصیب هیچ کسی نکنه! پناه بر خودت خدایا...

نوشته شده توسط |
غیر واقعی اما ساده|یکشنبه شانزدهم فروردین 1388-10:43
یه دوست / همکلاسی / آشنای قدیمی رو بعد از ده سال تو فیس بوک پیدا کردم. حال و احوال کردیم و از اوضاع همدیگه پرس و جو کردیم. اون بعد از ده سال تو یک کشور دیگه جا افتاده. من بعد از سه ماه یک تازه مهاجرم. همون طور که برام ابراز امیدواری میکنه خیلی صادقانه و دوستانه دعوتم میکنه که برم اون کشور ، اونجا زندگی کنم و رو کمک اون حساب کنم و اینکه میتونم مهمون اون باشم تو خونشون. تو دلم میگم: دختر جون، تا من بیام برای مهاجرت به کشور شما اقدام کنم و پذیرش بگیرم و بیام اونجا کار پیدا کنم، تو داری برای پسرت زن میگیری برای همین خونتون دیگه برای من جا نخواهد داشت :) اما با این همه اینقدر صادقانه و ساده من رو دعوت کرد که محبتش علیرغم اینکه هیچ وقت دوست های صمیمی نبودیم به دلم نشست. چیزی بود بیشتر از یک تعارف خشک و خالی. خیلی مهربانانه بود گرچه حساب کتابای بالا رو نکرده بود...

نوشته شده توسط |
در|سه شنبه چهارم فروردین 1388-9:41

خواهش می کنم، استدعا دارم، تمنا می کنم... لطفا در را باز کنید دیگه!

نوشته شده توسط |
حافظانه|دوشنبه سوم فروردین 1388-7:46

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست                   بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود                              ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب            سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین                        نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر                             ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر                          که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد                          که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای                       که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد                   که این عجوز عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل                       بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ              قبول خاطر و لطف سخن خدادادست


نوشته شده توسط |
بزرگی|شنبه یکم فروردین 1388-2:53

دیشب تو خواب و بیداری یاد سفر هفته پیش افتادم. یاد غذاهایی که تو جشنواره غذا و نو شیدنی ها روز شنبه خوردیم و بعد یاد صبحانه کافه دی مانفردی که روز یکشنبه خوردیم. تو همون خواب و بیداری لذت خوردن این دو تا وعده غذایی تو ذهنم اومد. طعم فراموش نشدنی ماهی سالمون ، میگوی فوق العاده خوشمزه، مرغ و مخلفات همراهش که با نون زیرش معرکه شده بود و گوشت بره هات داگ و سس ترش و شیرین روش. بعد هم احساس خوش شاهزاده بودن با خوردن صبحانه عالی تو کافه دی مانفردی. عجب املتی (با ماهی سالمون)، چه پنکیکی، چه کراسانی... و عجب چایی ارل گری عالیی اون هم توی قوری!

تو همون خواب و بیداری ، اون لذتی که هفته قبل از اینها بردم دوباره یادم اومد. همون موقع با خودم فکر می کردم هیچ کدوم از خاطرات این سفر تا بحال سه ماه ام به اندازه این دو تا برای من فراموشکار اینقدر به یاد موندنی نبوده اند. هیچ واقعه ای مثل این دوتا بهم احساس خوب بودن و ارزشمندی و اعتماد به نفس ، احساس "توانگری" نداده (عجیبه ولی همینطوره)... (وصف بعضی خوشی های شاهانه دیگه که حذفشون کردم)*... همون موقع تو خواب و بیداری خواستم که فردا صبح این رو بنویسم که یادم نره که خدایا بزرگیت رو شکر که هنوز بزرگ زندگی کردن رو ازم نگرفتی. و من هنوز منتظرم ...

صبح دیگه اون احساس با من نبود، اما باز هم تصمیم گرفتم بنویسم که خیلی چیزها یادم نره


*نمی خوام دل بسوزونم و پز بدم که اصلا تو مرام من نیست. برای همین حذف شد. حالا میخواین تو وبلاگستانی که جماعت وبلاگ نویسش همه فرهیخته اند و پولدارن و لارژن و همه چی کامل، باور کنین یا نکنین.

نوشته شده توسط |